آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان قاطی پاتی توبه من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال هاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت
من به تو خندیدم چون که میدانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمیدانستی باغبان باغچه ی همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت برو چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را... و من رفتم و هنوز سال هاست که در ذهن من آرام آرام حیرت بغض تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت...!!!!
نظرات شما عزیزان: سه شنبه 7 آذر 1391برچسب:, :: 19:41 :: نويسنده : روشنک
![]() ![]() |